الفيض الكاشاني

330

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

بر او افتاد روى از او بگردانيد . ابو بكر برخاست و گفت : اگر او حاجتى داشت آن را به من ارجاع مىداد ، چون وى بيرون رفت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : برادر و ياورم را فرا خوانيد ، حفصه گفت : عمر را فرا خوانيد ، او را صدا زدند هنگامى كه آمد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نگاهش به او افتاد روى از او گردانيد و عمر باز گشت و گفت : اگر او را حاجتى بود آن را به من مىگفت . چون عمر بيرون رفت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : برادر و ياور مرا فرا خوانيد ، امّ سلمه گفت : على عليه السّلام را فرا خوانيد ، به خدا سوگند كسى جز او را نمىخواهد ، وى را صدا زدند . هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را ديد وى را در آغوش كشيد و از زير رو انداز خود به طرف صورت وى خم شد و مدّتى دراز در بن گوش او سخن گفت ، سپس على عليه السّلام برخاست و به كنارى رفت ، پس از آن مردم به على عليه السّلام گفتند چه چيزى در بن گوش تو گفت فرمود : هزار باب علم به من ياد داد كه از هر بابى هزار باب ديگر به رويم باز مىشود ، و به چيزهايى كه من به خواست خدا به آنها عمل خواهم كرد وصيّت فرمود : پس از آن امّ سلمه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله اجازه ورود خواست و آن حضرت به او اجازه داد چون داخل شد سلام كرد و گفت : پدر و مادرم فدايت باد اى پيامبر خدا تو را دگرگون مىبينم فرمود : خبر مرگم به من داده شده پس سلام من بر تو باد ، پس از امروز ديگر صداى محمّد را نخواهيد شنيد ، امّ سلمه گفت : واى از اين اندوه بزرگ ، اندوهى كه حسرت و ندامت آن را تدارك نمىكند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى امّ سلمه حبيبه و نور چشم و ميوه دلم فاطمه مظلومهء پس از مرا فرا خوان ، هنگامى كه فاطمه عليه السّلام پدر را ديد سر و گونه‌هاى آن حضرت را بوسيد و گفت : جانم فداى جانت باد ، اى واى از اندوهى كه به خاطر اندوه توست اى پدر . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چشمانش را باز كرد و فرمود : اى دخترم هيچ اندوهى پس از به امروز براى پدرت نيست ، فاطمه عليه السّلام عرض كرد : اى پدر مىبينم كه مىخواهى از دنيا جدايى اختيار كنى ، فرمود : دخترم من از تو جدا خواهم شد ، سلام من بر تو باد ، فاطمه عليه السّلام عرض كرد : اى پدر روز قيامت محلّ ملاقات در كجاست ؟ فرمود : در موقف حساب ، عرض كرد : اگر تو را در آن جا نبينم ، فرمود : در آن جا كه دوستان تو شفاعت مىشوند ، عرض كرد : اگر به هنگام شفاعت تو را نبينم ، فرمود : به هنگام گذر از صراط جبرئيل در طرف راست و ميكائيل در سمت چپ من ايستاده‌اند ، و همسرت علىّ بن ابى طالب در پيش روى من خواهد بود ، لواى حمد در دست اوست و فرشتگان در پشت سر من ندا مىكنند : پروردگارا امّت محمّد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر آنها آسان گردان . فاطمه عليه السّلام گفت : مادرم خديجه كجاست ؟ فرمود : در كاخى كه از مرواريد سپيد است و چهار در دارد . سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از هوش رفت در حالى كه سرش در دامان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود .